تبليغاتX
.
Image and video hosting by TinyPic
به نام آنکه اشک را آفريد تا ... سرزمين وداع ... آتش نگيرد

  من نه عاشق بودم....

  نه محتاج نگاهي كه بلغزد بر من ...

  من خودم بودم و يك حس غريب...

  كه به صد عشق و هوس مِِي ارزد

+   سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 0:49 قبل از ظهر  توسط EBI | 
 

 عشق در حيطه فهميدن ما نيست‏، بيا برگرديم

 آسمان پاسخ پرسيدن ما نيست‏ ، بيا برگرديم

 گريه هامان چقدر تلخ، ببين ! رنگ ترحّم دارد

 تا زمين دشمن خنديدن ما نيست‏، بيا برگرديم

 باغ از فطرت اين جاده پر از بوي شكفتنها، حيف

 شمّه اي مهلتِ بوييدن ما نيست، بيا برگرديم

 بال سنگين سفر ميشكند واي ملال انگيز است

 هيچ كس منتظر ديدن ما نيست، بيا برگرديم

 مثل گنجيم گرانسنگ كمي وسوسه آميز ولي

 دزد هم مايل دزديدن ما نيست ، بيا برگرديم

 خومانيم ببين! ما دلمان را به دو قسمت كرديم

 عشق در حيطه فهميدن ما نيست؟! بيا برگرديم

 

+   شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 3:14 بعد از ظهر  توسط EBI | 

 لحظه لحظه تو رو خواستم..ولي تو منو نديدي

 به تو تکيه داده بودم..ولي تو ز من بريدي

 چند باري گذاشتي رفتي..هر دفه با يه بهونه

 منو تنها جا گذاشتي..تويه اين وحشي زمونه

 آرزومو به تو گفتم..که بشي سنگه صبورم

 اما حيف دل تو از سنگ شد...

 زد به شيشيه غرورم.............

 

+   شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 1:16 قبل از ظهر  توسط EBI | 
 

  دل من باز گريست... 

 قلب من باز ترک خورد و شکست... 

   باز هنگام سفر بود ...

   و من از چشمانت مي خواندم .....

  که به آسانی از اين شهر سفر خواهی کرد........ 

   و از اين عشق  گذر خواهی کرد.............. 

 

+   شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 0:54 قبل از ظهر  توسط EBI | 
 
 چنان دلگيرم از دنيا،
 
         که خود را هم نمي خواهم
 
 به اين زخم دل خونين
 
         دگر مرهم نمي خواهم
 
 همه نامهربانانند
 
         در اين دنياي پر تذوير
 
 چنين شد حاصل عمرم...
 
         که جز مرگم نمي خواهم!!!!
 
+   شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 0:40 قبل از ظهر  توسط EBI | 

 

کسي درد خنديدنم را نفهميد

و از ريشه پوسيدنم را نفهميد

همان اول راه  او از من جدا شد

که به بيراهه پيچيدنم را نفهميد

زمين و زمان پشت سر ميزد اما 

کسي بر زمين خوردنم را نفهميد

چنان نرم و آهسته در خود شکستم

که حتي ترک خوردنم را هم نفهميد

 

+   شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 0:29 قبل از ظهر  توسط EBI | 

 

کاش رويا هايمان روزي حقيقت مي شدند...

تنگناي سينه ها دشت محبت مي شدند...

 سادگي مهر و صفا قانون انسان بودن است...

 کاش قانونهايمان يک دم رعايت مي شدند ...

اشکهاي همدلي از روي مکر است و فريب ...

کاش روزي چشم هامان با صداقت مي شدند...

 گاهي از غم مي شود ويران دلم ...

 کاشکي دلها همه مردانه قسمت ميشدند؟؟

 

+   شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 0:24 قبل از ظهر  توسط EBI | 
 

               يا رب العالمين !

 كي رفته اي ز دل كه تمنا كنم تو را

 كي بوده اي نهفته كه تماشا كنم تو را

 غيبت نكرده اي كه شوم طالب حضور

 پنهان نگشته اي  كه هويدا كنم تو را

 با صد هزار جلوه برون آمدي كه من

 با صد هزار ديده تمنا كنم تو را . . .

 

+   دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 5:6 بعد از ظهر  توسط EBI | 
 

 بي تو يک روز در اين فاصله ها خواهم مرد

                         مثل يک بيت ته قافيه ها خواهم مرد

 تو که رفتي همه ثانيه ها سايه شدند

                          سايه در سايه اين ثانيه ها خواهم مرد

 شعله ها بي تو ز بي رنگي دريا گفتند

                           موج در موج در اين خاطره ها خواهم مرد

 

+   یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 1:24 قبل از ظهر  توسط EBI | 

 

هر کسي سهم خودش را طلبيد

سهم هر کس که رسيد

 

داغ تر از دل ما بود

 

ولي نوبت من که رسيد

 

سهم من يخ زده بود!

 

سهم من چيست مگر؟

 

يک پاسخ

 

پاسخ يک حسرت!

 

سهم من کوچک بود

 

قد انگشتانم

 

عمق آن وسعت داشت

 

وسعتي تا ته دلتنگيها

 

شايد از وسعت آن بود

 

که بي پاسخ ماند

 

+   شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 11:46 بعد از ظهر  توسط EBI | 

 

بيـا كـه در غم عشقت مشوشـم بى تو

بيا ببين كه در اين غم چه ناخوشـم بى تو

شب فـراق تو مى‌نالـم اى پرى رخسار

چو روز گـردد گويـى در آتشـم بى تو

دمى تـو شربت وصلـم نداده‌اى جانـا

هـميشه زهر فراقت هـمى چشـم بى تو

اگر تو با من مسكيـن چنين كنـى جانا

دو پايـم از دو جهان نيـز دركشـم بى تو

پيـام دادم گفتـم بيا، خوشـم ميـدار

جواب دادى و گفتى كه من خوشـم بى تو

 

 

+   جمعه دهم خرداد 1387ساعت 0:9 قبل از ظهر  توسط EBI | 

 

دلی شکسته تر از نای نیلبک دارم..

 

      یواش،دست نزن،شیشه ام ترک دارم...

 

چقدر وسوسه در چشم انتخاب من است...

 

      که بر صداقت آیینه هم شک دارم...

+   سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 2:28 بعد از ظهر  توسط EBI | 

 

عمر آن بود که در صحبت دلدار گذشت     

 

حیف و صد حیف که آن دولت بیدار گذشت

 

آفتابی زد و ویرانۀ دل روشن کرد             

 

لیک افسوس که زود از سر دیوار گذشت

 

خیره شد چشم دل از جلوۀ مستانۀ او     

 

    تا زدم چشم به هم مهلت دیدار گذشت...   

 

 

+   شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 11:49 بعد از ظهر  توسط EBI | 
 

 بي نگاهِ عشق مجنون نيز ليلايي نداشت

         بي مقدس مريمي دنيا مسيحايي نداشت

 بي تو اي شوق غزل‌آلوده‌يِ شبهاي من

       لحظه‌اي حتي دلم با من هم‌آوايي نداشت

 آنقدر خوبي كه در چشمان تو گم مي‌شوم

       كاش چشمان تو هم اينقدر زيبايي نداشت!

 اين منم پنهانترين افسانه‌يِ شبهاي تو

        آنكه در مهتاب باران شوقِ پيدايي نداشت

 در گريز از خلوت شبهايِ بي‌پايان خود

        بي تو اما خوابِ چشمم هيچ لالايي نداشت

 خواستم تا حرف خود را با غزل معنا كنم

       زير بارانِ نگاهت شعر معنايي نداشت

 پشت درياها اگر هم بود شهري هاله بود

         قايقي مي‌ساختم آنجا كه دريايي نداشت

 پشت پا مي‌زد ولي هرگز نپرسيدم چرا

         در پس ناكاميم تقدير جاپايي نداشت

 شعرهايم مي‌نوشتم دستهايم خسته بود

         در شب باراني‌ات يك قطره خوانايي نداشت

 ماه شب هم خويش مي‌آراست با تصويرِ ابر

         صورت مهتابي‌ات هرگز خودآرايي نداشت

 حرفهاي رفتنت اينقدر پنهاني نبود

         يا اگر هم بود ، حرفي از نمي آيي نداشت

 عشق اگر ديروز روز از روز‌گارم محو بود

         در پسِ امروز‌ها ديروز، فردايي نداشت

 بي تواما صورت اين عشق زيبايي نداشت

         چشمهايت بس كه زيبا بود زيبايي نداشت

 

+   پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 0:4 قبل از ظهر  توسط EBI | 

 هيچ حرف دگري نيست که با تو بزنم...

 تو نميفهمي اندوه مرا...

 چه بگويم به تو اي رفته ز دست...

 شدم از مستي چشمان تو مست...

 مرگ بر آن که دلش را به دل سنگ تو بست..

 

+   چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 11:53 بعد از ظهر  توسط EBI | 

 

خواهم که قلب گرمت آماج غم نگردد

                باغ دلت الهی دشت ستم نگردد

اشک ندامت ای جان از چشم تو نبارد

                دنیای آرزویت مرداب غم نگردد.

+   پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 6:17 بعد از ظهر  توسط EBI | 
 

           کاش می شد قلب ما از یاس بود

 تک تک گلبرگ آن احساس بود

           پاک و سبز و ساده و بی ادعا

 کاش می شد بهتر از الماس بود

            کاش می شد عشق را تفسیر کرد 

 عاشقی را با محبت سیرکرد.......

 

+   جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 1:55 بعد از ظهر  توسط EBI | 
 

 پرسيد که چرا دير کرده است ؟

 نکند دل ديگري اورا اسير کرده است ؟

 خنديدم و گفتم او فقط اسير من ‏است...

 تنها دقايقي چند تاخير کرده است...

 گفتم امروز هوا سرد بوده است ...

 شايد موعد قرار تغيير کرده است...

‏ خنديد به سادگيم آينه و گفت :

 احساس پاک تو را زنجير کرده است...

 گفتم از عشق من چنين سخن مگوي ‏گفت :

 خوابي سالها دير کرده است...

 در آيينه به خود نگاه ميکنم...

 آه عشق او عجيب مرا پير کرده است...

 راست ‏گفت آيينه که منتظر نباش!!!!!

 او براي هميشه دير کرده است....

 

+   چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 1:42 قبل از ظهر  توسط EBI | 
 

  غم آمد كه نامهرباني كند

  براي دلم نوحه‌خواني كند

  تمام غزلهاي سبز مرا

  درون خودش بايگاني كند

  و ترسم از اين است يك روز

  باد بهار دلم را خزاني كند

  چرا رفت و هرگز به يادش نبود

  از اين خسته دل قدرداني كند

  خلاصه بگويم نمي‌بخشمش ........

  مگر عشق پادرمياني كند

 

+   چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 1:22 قبل از ظهر  توسط EBI | 
 
 خداحافظ...
 
 خداحافظ گل لادن...تموم عاشقا باختن...ببين هم گريه هام از عشق...
 چه زندوني برام ساختن خداحافظ گل پونه...گل تنهاي بي خونه...
 لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه...
 يكي با چشماي نازش دل كوچيكمو لرزوند...
 يكي با دست ناپاكش گلاي باغچمو سوزوند...
 تو اين شب هاي تو در تو...خداحافظ گل شب بو...
 هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو...
 خداحافظ گل مريم..گل مظلوم پر دردم...
 نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم...
 نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم...
  از اين فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم...
  نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني...
  تو كه بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني...تو اين روياي سر دم گم....
  خداحافظ گل گندم...تو هم بازيچه اي بودي... تو دست سرد اين مردم...
  خداحافظ گل پونه .
  كه باروني نمي توني طلسم بغضو برداره...از اين پاييز ديوونه...
 
  خداحافظ .....!
 
+   دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 2:55 بعد از ظهر  توسط EBI | 
 

 شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم


 خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم


 خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم


 در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم


 و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد

 
 و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد


 چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟


 چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟


 خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی


 خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی


 خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم


 خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!!

 

+   پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 1:42 بعد از ظهر  توسط EBI | 
 

 زمان ! به من آموخت که :

 دست دادن معنی رفاقت نیست ...

 بوسیدن قول ماندن نیست ...

 و عشق ورزیدن ضمانت تنها

 نشدن نیست......

 

+   پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 1:40 بعد از ظهر  توسط EBI | 
 

 سايه حق

        سلام عشق

 سعادت روح

        سلامت تن

 سرمستي بهار

        سکوت دعا

 سرور جاودانه

     اين است هفت سين آريايي

              نوروز مبارک.


 

+   چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 10:56 بعد از ظهر  توسط EBI | 

 بعد از من اگر روزي بغض گلويت را فشرد

 پاي احساست اگر بر سنگ خورد

 يا اگر يک روز دستان تو هم گرمي دست کسي را در ميان خود نديد

 و ندر آن هنگام تلخ که فضاي سينه ات جز آه آتش ناک چيزي را نمي داد گذر

 يادي از اين عاشق افسرده کن...........

 بعد از من اگر روزي زين کوچه ها مرد تنهايي گذشت

 در نگاه او اگر برق نياز بر دو پايش پينه بود

 يادي از اين خسته ي دلمرده کن...........

  روزگاري بعد از اين شاخه ي خشکي اگر ديدي به باغ

  يا گل پژمرده اي ديدي به خاک

  بلبل افسرده اي ديدي به شاخ

 يادي از اين شاعر پژمرده کن.......

 گر شبي تنها شدي در خلوتي يافتي از بهر گريه مهلتي

 ليک اشکي گونه ات را تر نکرد

 درد خود را با خدا گفتي ولي باور نکرد

 روزگاري بعد از اين

  گر تو هم عاشق شدي

 ياد کن از من که ديگر نيستم........


 

+   جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 10:52 بعد از ظهر  توسط EBI | 

 ساقيا پيمانه اي را لبريز کن...

 هر چه دا ري در دهان سرريز کن...

 ساقيا مي ده که مدهوشم کند...

 بي خبر از حال و بيهوشم کند...

 ساقيا درد من را درمان نما...

 جرعه اي مي در دل و در جان نما...

 ساقيا محتاج درمان توام...

 در سراي دل نگهبان توام...

 ساقيا درمان در دم دست توست...

 اين دل بشکسته ام در شصت توست...

 

+   پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 0:20 قبل از ظهر  توسط EBI | 
  الو سلام منزل خداست ؟

  این منم مزاحمی که آشناست

                                         هزار دفعه این شماره را دلم گرفته است

                        ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست

         شما که گفته ای پاسخ سلام واجب است

                    به ما که می رسد ! حساب بنده هایتان جداست

  الو!!!

 

+   یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 1:21 قبل از ظهر  توسط EBI | 
 

 از کوچه پرسیدم نشانت را نمی دانست
                      آن کفشهای مهربانت را نمی دانست
 
  رنجیده ام  از آسمان ،  قطع امیدم کرد
                     دنباله  ی رنگین کمانت را نمی دانست

 اینگونه سیب سرخ هم از چشمم افتاده ست 
                   شیرینی اش ،  طعم لبانت را نمی دانست
 
 قیچی شدم ،  بال و پرم را یک به یک چیدم
                   ســـَمت ِ وسیع ِ  آسمانت را نمی دانست

 لای ورقها  ، نامه ها  ، دفترچه ها   گشتم
                    حتی کتابی داستانت را نمی دانست

 

+   یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 1:17 قبل از ظهر  توسط EBI | 

 

ای آنکه زنده از نفس توست جان من                                
آن دم که با تو‌ام، همه عالم ازان من

آن دم که با توام، پُِرم از شعر و از شراب                           
می‌ریزد آبشار غزل از زبان من

آن دم که با توام، سبکم مثل ابرها                                      
سیمرغ کی‌ رسد به بلندآسمان من

بنگر طلوع خنده‌ی خورشید بر لبم                                      
زان روشنی که کاشتی ای باغبان من!

با تو سخن ز مهر تو گفتن چه حاجت است؟                          
خود خوانده‌ای به گوش من این، مهربان من

 

+   یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 1:10 قبل از ظهر  توسط EBI | 
 

 من آن نا خوانده آوازم ....صدای زخمی سازم....

 به دنبال صدایم باش....برای تو اگر رازم...

 من آواز بیابانم...صدای بغض بارانم....

 بریده از نیستانم ....غمی دارم که می خوانم....

 صدای بغض بارانم....مرا بشنو که می بارم....

 بمن از من شکایت کن....مرا از من حکایت کن....

 از این دریای دلتنگی....به یک جرعه قناعت کن...

 

+   یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 1:7 قبل از ظهر  توسط EBI | 

 

شبی که بال کبوتر در آسمان گم شد

مجال گریه ز چشم آسمان گم شد

نشان سرخ تو را از نسیم پرسیدم

سکوت کرد و در آغوش ارغوان گم شد

به قصد صید پلنگان در آسمان ماندم

شبی که ماه ترک خورد و ناگهان گم شد

همین قدر گله دارم که بی خبر گم شد

به غیر تو ،گل پرپر،کسی چنان گم شد؟

در این زمین پر از هیچ با که باید گفت

تمام دغدغه اینست ،سهممان گم شد

چهار فصل من آری ز بوی تو لبریز

و نام تو،گل نازم در این زمان گم شد

حضور سبز تو را من دوباره می خوانم

اگرچه دست نیازم در آسمان گم شد

اما این وسط عشق من نسبت به تو گم نشد

 

+   یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 0:52 قبل از ظهر  توسط EBI |